html> اینجا آسمان صاف تا قسمتی به رنگ عشق
تاريخ : دوشنبه 19 تیر1391 | 5 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .



تاريخ : شنبه 10 تیر1391 | 12 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟
سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم. صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.

سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.

جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی ببخشد.

‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌

سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد.

 



تاريخ : پنجشنبه 8 تیر1391 | 8 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n
دوستان دو گونه اند :

یکی آنان که همیشه شما را می خندانند و از ایشان خیری نخواهید دید.

دیگر آنان که عیب شما را می گویند و شما را به اندیشه وا می دارند؛ قدر ایشان را بدانید.

ابوالعلاء مُعری




تاريخ : پنجشنبه 8 تیر1391 | 8 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n


تاريخ : چهارشنبه 7 تیر1391 | 3 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n


تاريخ : چهارشنبه 7 تیر1391 | 2 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n
دائم گفتی خیالت تخت من وفادارم..! و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری..! 


تاريخ : چهارشنبه 7 تیر1391 | 2 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.




تاريخ : چهارشنبه 7 تیر1391 | 2 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n

در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش...!
وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد...
چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...



تاريخ : سه شنبه 6 تیر1391 | 2 بعد از ظهر | نویسنده : mozhg@n
باران همیشه میبارد اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن


تاريخ : یکشنبه 28 خرداد1391 | 11 قبل از ظهر | نویسنده : mozhg@n
عید شده بیدار شوید

از حال و احوال دیرینه ی خود فاصله بگیرید